از حياط بيمارستان پيدا بود داخل چه خبر است . از جمعيتي كه دم در اورژانس ايستاده بودند و ماشين هايي كه دوبل پارك شده بود .
حاجي : يا خدا . تو پياده شو من جا پارك پيدا كنم .
پياده مي شوم و به سمت ورودي مي روم . ازپشت درب شيشه ايي همه چيز معلوم است . جماعتي كه با مسئول شماره دهي سر و كله ميزنند . مكاني كه هم شماره ميدهد هم به اصلاح پذيرش است . و صندلي هايي مملو از آدم بي حال كه به مطب ختم ميشود . اسم خدا را مي آورم و داخل مي شوم . همانجا نزديك پذيرش مي مانم تا حاجي پيدايش شود . چند نفري به بالاي سرم خيره شده اند . كنجكاو چند قدم جلو ميروم تا آن سمت را ببينم . تلويزيون بزرگي ست كه فوتبال نوجوانان را پخش ميكند . صدايش را به خاطر بيماران كم كرده اند . من هم كه گوش هايم كاملا از كار افتاده اند . هر وقت سرما ميخورم يا مثل العان آنفولانزا ميگيرم گوش هايم اينطور ميشود .
حاجي مي آيد و يك راست به صف منتهي به پذيرش مي پيوندد . از من هم ميخواهد روي صندلي هايي كه به مطب منتهي مي شوند بنشينم . دو صندلي مانده به آخر يك جاي خالي هست . كنار پيرزني كه انگار حال خوشي ندارد . مشغول تماشاي تلاش حاجي ميشوم . مدام سعي دارد دستش را كه چند دو هزار توماني در آن مچاله شده است وارد سوراخي كند كه در شيشه تعبيه كرده اند . جمعيت بيداد ميكند . مردي كه دختري جوان را بغل گرفته است سراسيمه وارد ميشود . مدام يا ابوالفض ..... مدام يا امام رضا . تا نميه راهرو پيش ميرود . به اين سو و آن سو مينگرد . گويي انتظار كمك فوري از هر كسي را دارد .
مرد : يكي كمك كنه ... داره ميميره ... يكي بياد كمك كنه .
به سمت پذيرش ميرود .
مرد : آقا تو رو امام هشتم راه بدين .
صدايي كه از جمعيت در مي آيد داغ دلش را تازه ميكند .
جمعيت : مگه نميبيني آقا جون . صفه .....
مرد : خيلي بي شرفين به خدا . يه پرستاري كسي نيس به دادم برسه ؟
و در انتهاي راهرو گم ميشود .
جمعيت پس از رفتن مرد : بي شرف خودتي و جد و آبادت . يارو فكر ميكنه فقط خودش مريض داره !!!!
حاجي مي آيد . با شماره ايي كه عدد پانصد و پنجاه و هشت را نشان ميدهد . بهت مرا كه ميبيند ميگويد نترس . همش پنجاه و هشتاس .
حاجي نگاهي به صف بي پايان پيش رو مي اندازد . و در يك لحظه تصميم خودش را ميگيرد
حاجي : پاشو بريم جلو در وايسيم .
من : كه چي بشه ؟ اين همه آدم كه واسه تشويق ما نوايسادن اينجا . اينا كه جلوتر از مان . !!!
حاجي : گيج خدا شماره ايي نيس كه . اينا همش كشكه . پاشو.
و خودش به سمت در مطب به راه مي افتد . رفتن اش را تماشا ميكنم . به نقطه ي از پيش تعيين شده كه ميرسد نگاهم ميكند . با سر اشاره ميكند كه بيا . مي روم .
ده پانزده نفري كه دم در ايستاده اند يكي در ميان بي حال و بي رمق اند . قشنگ معلوم است كدامشان بيمار است و كدامشان همراه . از هر پنج بيمار چهار تايشان زير دوازده سال سن دارند و عموما گريان و مضطرب . زن جواني كه دختركي گريان را به همراه دارد از جمعيت اجازه مي خواهد جلوتر از بقيه داخل شود . ميگويد حال دخترش خوب نيست . ميگويد تب دارد . جالب اينكه تنها كساني كه اجازه ي پيشروي ميدهند من و حاجي هستيم . دو نفري كه بي نوبت جلوتر از بقيه ايستاده اند . پسر جواني به حاجي معترض ميشود كه چرا نوبت را رعايت نميكند .
حاجي : نوبت كجا بود پسرجان. من شمارم پونصد و پنجاه و هشته . مال تو چنده شازده ؟
پسر جوان : چه خنده دار . ببين عمو من پونصد و پنجاه و يك ام . هفت نفر جلوتر از شما . حالا بكش كنار بذا باد بياد .
حاجي : درست حرف بزن احمق . احترام بزرگ تر حاليت نميشه ؟
من : حاجي بي خيال . بذا رد شه بره . فرقش همش دو دقيقه س
پسر جوان : نه آخه بي حساب ميگه . نميفهمه ..
من : چي ؟ جوجه ي محترم بهتره درست حرف بزني والي همين جا از همه چي نااميدت ميكنم . الاغ بيا برو تو بلكه زودتر درمون شي . بيا برو.
پسر جوان با غيظ نگاهم ميكند .
پسر جوان : بيچاره از سر و ساختت پيداس حالت خوش نيس . يه پخ نقش زمينت ميكنه . واسه همينه كه با بابات پا شدي اومدي . پس بي زحمت ساكت باش تا نوبتت بشه .
اين را ميگويد و داخل ميشود . حاجي نگاهم ميكند . پسر جوان راست ميگفت . من حتي به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم . چه رسد به اينكه بخواهم با كسي درگير شوم . به هر حال بعد از چند دقيقه به شكلي كاملا اتفاقي وارد مطب ميشوم.
دكتر : بفرماييد بشينيد .
دكتر : خوب .
من : چي ؟
دكتر : چته ؟ چرا اومدي ؟
من : حالم خوب نيست . سرم داره منفجر ميشه . گلوم درد ميكنه . و تمام بدنم .
دكتر با تكه چوبي حلق ام را برنداز ميكند . دستي به پيشاني ام ميكشد و شروع ميكند به نوشتن . ده ثانيه نمي گذرد كه با جمله ايي كوتاه مرخص مي شوم . به سلامت .
من : دكترجان ميخواستم بدونم يه وقت چيز بدي نباشه . اين آنفولانزا نوع آ يه وقت به كشتنمون نده .
دكتر : نه . چيزيت نيس . داروهاتو بخور و استراحت كن . همين .
از مطب كه خارج ميشوم حاجي راه را برايم باز ميكند . جمعيت فشار مي آورد .
حاجي : بده من نسخه رو . برو بشين تا بيام .
حاجي به سمت داروخانه بيمارستان ميرود . من هم جايي پيدا كرده ولو ميشوم . يك ربع مي گذرد . آمدن حاجي طول كشيده است . به سمت داروخانه ميروم . پيرمردي جلوي پايم بالا مي آورد. همراهش كه مرد جواني ست زير بغل اش را گرفته است .
مرد جوان : گندات بزنن . خدا منو مرگ بده از دست تو خلاص شم . مگه نگفتم تحمل كن تا دسشويي ؟ .
پرستاري نزديك ميشود .
پرستار : چيكار ميكنين آقا ؟ اه . بگيريد با اين كهنه پاك كنين زمين رو . مردم رد ميشن .
رد ميشوم . اطراف پنجره ي داروخانه باز هم شلوغ است . حاجي را ميبينم كه يك گوشه ايستاده است . دلم برايش ميسوزد .
من : اينجا وايسادي چرا ؟
حاجي : نسخه رو دادم منتظرم اسم بخونن . چرا اومدي ؟ بيا اين سوئيچ رو بگير برو بشين تو ماشين تا بيام . بخاري رو روشن كن گرم شه خراب شده . برو .
به حياط بيمارستان كه ميرسم احساس ميكنم حالم خوب شده است . تازه مي فهمم كه چقدر عرق كرده ام . نسيم سردي پيشاني ام را سر ميكند . به زحمت خودم را به ماشين ميرسانم . چند دقيقه ميگذرد تا بالاخره موفق به باز كردن در ميشوم . روي صندلي جابجا ميشوم و سرم را روي فرمان ميگذارم . با صداي برخورد دستي به شيشه به خودم مي آيم . زوج جواني ميخواهند كه شيشه را پايين بدهم .
زوج جوان : آقا در بست ؟
من : نه نوكرتم .
مرد : چي ميشه ما رو هم تا يه جايي ببري ؟ . صواب داره .
من : بله . صواب كه داره . اما من راننده نيستم عزيز جان . حالم خوش نيس . منتظر صاب ماشين ام .
در همين لحظه حاجي از راه ميرسد . با زوج جوان حرف ميزند و آنها سوار ميشوند . در راه باز ميكند . رو به من .
حاجي : چرا اينجا نشستي ؟ پاشو بشين رو اون يكي صندلي . حالت خوب نيستا . اين جاي رانندس .
و ميخندد . در لبخندش نوعي پيروزي ديده ميشود . رد كردن مشكلي بزرگ . داروها را دستم ميدهد . از در بيمارستان كه رد ميشويم احساس ميكنم از خواب هولناكي پر از كابوس بيدار شده ام .

